نتایج جستجو برای عبارت :

خاطره های کی

گرچه من را میتوانی زود از سر وا کنی
تا سحر این پا و آن پا میکنم در وا کنی
آمدم دیگر بمانم پس مرا بیرون نکن
مشت خاک آورده‌ام تا کيسه‌ی زر وا کنى
اول مهمانی از تو خواهشی دارم فقط
می‌شود زنجیر را از پای نوکر وا کنی
من خودم رسوای این و آن شدم با معصیت
پیش چشم خلق لازم نیست دفتر وا کنی
افتضاحی که به بار آورده‌ام شد دردسر
اصلاً اینجا آمدم که از سرم شر وا کنی
واسطه چه بهتر از این نام زهرا هست که
آنقدر می‌کوبم این در را که آخر وا کنی
گریه از نان شبی که م
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

وبلاگ معرفی کتاب گوگل ترافیک مجله خبری و آموزشی باشگاه فرهنگی ورزشی ⚽ وحدت سبز ایرانیان ⚽ مشاوره مهاجرت Pamela Mohsen Farazi نادر نادری کد تخفیف دیجی کالا پرتال آموزش زبان