نتایج جستجو برای عبارت :

داستان مادر پسر

یک شب زمستونی بود یه جایی مهمون بودم جاییکه نشسته بودم کنارم یه میز بود که چند تا کتاب گداشته بودن روش. منم از بین اون کتابا کتاب حافظ رو انتخاب کردم. میخواستم شروع خوندنش مثل گرفتن فال باشه اما انتخابم این بود صفحه اول رو باز کنم. در اون لحظه به یاد اولین مصرع نبودم:الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها                        که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

آفرکيش چند خط از زندگی من گـل نـرگـس پرسش مهر ۹۹-۹۸؛ آیا محیط مدرسه دلپذیر، دلخواه و شاد است؟ گلفا چت|چت گلفا|چت فارسی|الهه جونم دوست دارم پایگاه ویژه رزمی شهید کارگربرزی طراحی انواع ایکون درجه و تاج برای چت روم